آدرس هفتگي
تبلیغات
آرشیو فايل ها
برترين گنجينه ها
لينك دوستان
اطلاعات

تعداد مطالب: 80

مجموع نظرات: 0

تاريخ تاسيس: تا كنون افتتاح نشده

آخرين بروزرساني: 2010/05/28


  • کاربران جاري: 5 نفر
  • بازديد هاي امروز: 69
  • بازديد هاي ديروز: 758
  • مجموع بازديد ها: 87337378
  • امور پشتيباني


    09138822309

    پخش آنلاين

    reb Live Help
    reb Live Help
    reb Live Help
    reb Live Help
    reb Live Help

    لينك به ما
    وب سايت رسمي هيئت بين الحرمين

    و یا به صورت متن
    آرشیو ماهیانه
    مقام معظم رهبري نواي كربلا ناله زينب سايت جواد مقدم شيعه والپيپر دانلود نرم افزار با سوران لبخند هاي خاكي هيئت الرضا عليه السلام طراحي قالب هاي دفاع مقدس سرافرازان

    شهادت عبدالله بن عفیف ازلی

    دسته: عاشوراييان, عبدالله بن عفیف ازلی,  

      بعد از این جریانات ابن زیاد در مسجد كوفه بالای منبر رفت و خداوند را حمد و ثنا گفت و گفت ستایش خدا را كه حق و حق جویان را غلبه داد و امیر یزیدبن معاویه را پیروز نمود و كذاب بن كذاب را كشت در همین جا عبدالله بن عفیف یكی از زهاد و نیكان شیعه كه یك چشمش را در جمل و چشم دیگرش را در صفین از دست داده بود قیام كرد و فرمود: ای پسر مرجانه، كذآب بن كذاب تو هستی و پدرت و آنكه تو را والی كرده و همچنین این سخنگو كیست عبدالله گفت ای دشمن خدا، سخنگو من هستم. ذریه طاهره ای كه خداوند پلیدی را از آنها برده كشتی و هنوز خود را مسلمان می دانی اولاد مهاجر و انصار كجایند كه از یزید بن معاویه (لعین بن العین) انتقام كشند؟ خشم ابن زاید افزوده شد و گفت او را نزد من بیاورید نیروهای ابن زیاد از اطراف به سوی او دویدند و عموزاده های عبدالله بن عیف او را فراری دادند و او را به خانه اش رساندند ابن زیاد گفت بروید این كورا كه خداوند نور از دلش برده نزد من بیاورید به منزل او رفتند قبایل ازو، مطلع شدند و جمع شدند تا از او دفاع كنند خبر به ابن زیاد رسید و لشگری را به سرداری محمدبن اشعث به جنگ آنها فرستاد نبرد سختی گرفت و عده ای كشته شدند و یاران ابن زیاد خود را به منزل عبدالله بن عفیف رسانیدند و در آن را شكستند دختر عبدالله فریاد زد به عبدالله فرمود نترس، شمشیر مرا بده تا از خودمان دفاع كنیم به دخترش گفت فقط بگو از كدام طرف حمله می كنند ، دختر به او می گفت از هر طرف حمه می كردند! تا اینكه او را محاصره كردند و او را نزد ابن زیاد بردند و ابن زیاد به او گفت خدا را شكر تو را رسوا كرد!

    عبدالله گفت به والله قسم اگر دیده باز بود به من دسترسی نمی یافتید و الحمدلله ، من از خداوند در خواست كرده بودم كه شهادت را روزی من كند پیش از آنكه مادرت نو را بزاید و از خداوند خواسته بودم به دست بدترین خلق خدا كشته شوم و چون چشمانم كور شد نا امید گشتم و اكنون بحمدالله خداوند روزی شهادت را نصیبم كرد ابن زیاد دستور داد گردنش را بزنید.

    <

    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] |
    جستجو در وب

    مطالب تصادفي
    مطالب بخش شهدا