آدرس هفتگي
تبلیغات
آرشیو فايل ها
برترين گنجينه ها
لينك دوستان
اطلاعات

تعداد مطالب: 80

مجموع نظرات: 0

تاريخ تاسيس: تا كنون افتتاح نشده

آخرين بروزرساني: 2010/05/21


  • کاربران جاري: 5 نفر
  • بازديد هاي امروز: 68
  • بازديد هاي ديروز: 758
  • مجموع بازديد ها: 87337376
  • امور پشتيباني


    09138822309

    پخش آنلاين

    reb Live Help
    reb Live Help
    reb Live Help
    reb Live Help
    reb Live Help

    لينك به ما
    وب سايت رسمي هيئت بين الحرمين

    و یا به صورت متن
    آرشیو ماهیانه
    مقام معظم رهبري نواي كربلا ناله زينب سايت جواد مقدم شيعه والپيپر دانلود نرم افزار با سوران لبخند هاي خاكي هيئت الرضا عليه السلام طراحي قالب هاي دفاع مقدس سرافرازان

    نماز ظهر عاشوری و یادآوری ابوثمامه صائدی برای نماز و شهادت حبیب بن مظاهر

    دسته: حبیب بن مظاهر, عاشوراييان,  


          وقتی ابوثمامه شهادت پی در پی یاران امام را دید به حضرت عرض كرد یا ابا عبدالله جانم فدایت، می بینم كه این لشگر به تو نزدیك شدند ولی به خدا سوگند تو به شهادت نباید برسی مگر اینكه من پیش از تو به شهادت برسم. لذا من دوست دارم كه نماز ظهر كه وقتش رسیده با تو بخوانم و سپس نزد خدا برویم. امام سر را بلند كردند و به آسمان نگریستند و فرمودند یاد نماز كردی خدایت تو را از نمازگزاران و ذاكرین قرار دهد.

     (ذكرت الصلوه، جَعلكَ الله من المصلین الذكرینَ، نعم هذا اول وقتها)

         از اینها بخواهید از ما دست بردارند تا نماز بخوانیم حصین بن تمیم گفت نماز شما قبول نیست حبیب بن مظاهر گفت ایهاالحمار ای الاغ به گمانت نماز فرزند رسول الله (ص) قبول نیست و نماز تو میخوار قبول است. حصین بن تمیم خشمگین شد و به آنها حمله نمود و حبیب بن مظاهر پیش رفت و شمشیری به او زد ولی به جلوی اسب او خورد از روی اسب به زمین افتاد ولی یارانش او را نجات دادند. نبرد سختی شد و 62 نفر از یاران عمر سعد را كشت و مردی از بنی تمیم بر او حمله كرد و شمشیری به سر مبارك حبیب زد و او به شهادت رسید نام قاتل او بدیل بن صریم می باشد با شهادت حبیب قلب امام شكست و از خداوند برای او پاداش خواست و امام فرمود: خداوند به تو خیر دهد تو دانشمندی بودی كه در یك شب تمام قرآن را می خواندی بعدها فرزند حبیب بن مظاهر بنام قاسم بن الحبیب قاتل پدرش را بعد از ماهها تعقیب به قتل رساند.

        یاران نماز جماعت را پشت حضرت خواندند و زهیر بن قین و سعید بن عبدالله بعنوان محافظ امام جلوی او ایستادند . روایت شده سعید بن عبدالله حنفی جلوی امام ایستاد و هدف تیر دشمن قرار گرفت و امام هر عملی انجام می داد او خود را سپر حضرت می كرد آنقدر تیر به بدنش رسید كه به زمین افتاد و گفت بار خدایا، لعنت عاد و ثمود را بر آنها بفرست و گفت خدایا از قول من به پیغمبرت سلام برسان و آنچه درد و زخم دیدم به پیامبر برسان كه من در یاری فرزند او بودم سپس به شهادت رسید خود زهیر بن قین در نبردی روایت شده صد و بیست مرد را كشت و اشخاصی به نامهای كثیربن عبدالله شیعی و مهاجر بن اوس تمیمی او را به شهادت رساندند. ببینید، اصحاب امام حسین پیش او در جانبازی از به یكدیگر سبقت می گرفتند ولی با این وجود عده ای هم اندك و كمتر از تعداد انگشتان دست امام را یاری نكردند و لیاقت و سعادت یاری امام و شهادت در راه او را نداشتند مانند ضحاك بن عبدالله مشرقی.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] |

    پیوستن حربن یزید ریاحی

    دسته: حر ابن یزید, عاشوراييان,  


      پیوستن حر بن یزید ریاحی وقتی حر بن یزدی دید لشگر كوفه تصمیم گرفتند با حسین (ع) بجنگند و فریاد هل من ناصر ینصرنی حسین را شنید. به عمر بن سعد گفت تو با این مرد می جنگی ؟ گفت آری بخدا، جنگی كه اگر هموار باشد سرها بیفكند و دستها بپراند، حر گفت آیا پیشنهاد او پسند شما نیست، عمر سعد گفت اگر كار بدست من بود پذیرا می شدم ولی ابن زیاد نپذیرد حربن یزید به كناری از لشگر آمد و خود را به   حسین (ع) نزدیك كرد . مهاجربن اوس  به او گفت چه قصدی داری؟ پاسخ او را نداد و لرزه ای بر اندامش افتاده بود مهاجربن اوس به او گفت وضع مشكوكی داری، من تو را در هیچ میدانی چنین ندیدم و اگر به من می گفتند شجاعترین اهل كوفه كیست؟ تو را نام می بردم . حر گفت من خود را در میان بهشت و دوزخ می بینم بخدا چیزی را بر بهشت اختیار نكنم اگر چه پاره پاره و سوزانده شوم. تازید و بر اسب زد و دست بر سر گذاشت پس گفت بار خدایا به سوی تو برگشتم توبه ام را بپذیر، من دل دوستان تو و زادگان دختر پیغمبرت را لرزاندم وقتی به امام نزدیك شد سپر واڟگون كرد و بر آنها سلام كرد. جریان حر بن یزید درسی است برای كسانیكه بار گناه آنان بسیار سنگین است هر كس در هر پست و مقامی باشد چون به خود آید و از روی حقیقت پشیمان شود خداوند او را می بخشد حر در مرحله اول به سوی اهل كوفه برگشت و حق را به آنها ابلاغ كرد و با همین تبلیغ همه خطاهای عمر خود را برگردانید .


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] | ادامه مطلب

    شب عاشورا

    دسته: عاشوراييان,  


     وقتی سپاه عمر سعد نزدیك خیمه ها شد امام به حضرت عباس فرمود سوار شو و خودت را به لشگر عمر سعد برسان ببین چه خبر است و چه می خواهند حضرت اباالفضل با زهیر بن قیس و حبیب بن مظاهر جلوی آنها رفتند و فرمودند من از طرف امام پیام آورده ام كه ببینم چه خبر است. عمر سعد گفت امیر ابن زیاد گفته به شما پیشنهاد بدهم یا تسلیم شوید یا با شما بجنگیم، اطاعت حضرت عباس از امام را ببینید فرمود من از طرف خودم نمی توانم چیزی بگویم از امام جواب خواهم گرفت و حضرت عباس نزد امام می آید و همراهان او مقابل سپاه عمر سعد می مانند حبیب بن مظاهر به آنها گفت: به خدا فردای قیامت، پیش خدا بد مردمی باشند آن مردمی كه كشته باشند ذریه پیغمبر خود را و خاندان و اهل بیت او را.  شخصی به او اهانت كرد و گفت از خودت تعریف نكن تو نزد ما از شیعیان این خانواده نبودی حبیب پاسخ می دهد: از این موقعیتی كه اكنون دارم نمی فهمی كه من از شیعیانم؟ به خدا من نامه ای به حسین ننوشتم و وعده یاریش ندادم بلكه با اعتقاد او را یاری می كنم و جانم را قربانیش خواهم كرد برای آنكه شما حق خداون و رسولش را ضایع كردید.حضرت عباس به نزد امام رسید و گفته عمر سعد را به حضرت رساند حضرت فرمود می جنگیم ولی نزد آنها برو و اگر توانی كار را به فردا انداز بعد برای اینكه توهمی پیش نیاید كه آنها فكر كنند كه حسین یك شب را غنیمت شمرد كه شاید زنده بماند فرمود خدا خودش می داند


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] | ادامه مطلب

    رسیدن کاروان به کربلا

    دسته: عاشوراييان,  


     بالاخره حضرت به نینوا رسیدند وقتی امام به زمین كرب و بلا رسید پرسیدندنامش چیست گفتند عقر امام فرمود خدایا پنماه می برم به تو از عقر (پی كردن) دوباره فرمودند نام دیگرش چیست گفتند نینوا هم می گویند باز نام دیگرش را حضرت پرسید كه این بار گفتند كربلا هم می نامند امام سخت گریستند و آن را می بوئید و فرمودند این همان زمینی است كه جبرئیل از آن به رسول خدا (ص) خبر داده و من در آن كشته می شوم سپس فرمودند اینجا بارانداز ماست، منزل كنید اینجا خون ما ریخته می شود. حربن یزید و سپاهش هم سوی دیگر منزل كردند ناگاه سواری بر اسب از كوفه آمد و به حر سلام كرد و به حسین بی اعتنایی نمود و نامه ای از ابن زیاد به حر داد كه نوشته بود (اما بعد چون نامه من به تو رسید بر حسین سخت بگیر و او را در یك زمین عریان بازداشت كن كه نه قلعه ای داشته باشد و نه آبی، فرستاده ام با تو باشد تا به من خبر رساند كه دستور مرا اجرا كردی والسلام) حر آنها را مجبور كرد كه در همان جا نه دهی بود و نه آبی منزل كنند امام فرمود وای بر تو بگذار در این ده نینوا  یا غاضریه یا شفیه منزل كنیم حرّ گفت: خدا       نمی توانم چون این بازرس من است. زهیر بن قین عرض كرد یا رسول الله آنچه پس از این باشد بدتر از این است كه می بینیم و جنگ با این عده برای ما آسانتر است از جنگ با آنها كه بعد از این می آیند ولی امام قبول (نكردند امام پنج شنبه 2 محرم سال 617 وارد كربلا شد و خیمه های خودشان را به پا كردند ) سپاه امام فرود آمدند و حر هم تشویق را پیاده كرد و به عبدالله بن زیاد نامه نوشت و منزل گرفتن امام را در زمین كربلا به او خبر داد نامه ابن زیاد به امام حسین رسید و گفت (ای حسین به من خبر رسیده كه به كربلا منزل گرفتی، یزید به من نوشته كه سر به بالین ننهم و سیر نخورم تا تو را به خدا برسانم یا تسلیم حكم من و حكم یزید بن معاویه شوی والسلام) امام نامه را خواند و به دور انداخت و فرمود مردمی كه رضای خلق را به خشم خدا خریدند رستگار نشوند قاصد جواب نامه را خواست، فرمود جواب ندارد، عذاب دارد. قاصد برگشت و ابن زیاد خشمگین شد و رو به عمر بن سعد كرد و او را به جنگ حسین مامور نمود ابن زیاد با این حیله یك هدفی را داشت عمر بن سعد در شمار رجال لشگری نبود و شهرت پهلوانی و شمشیر زنی نداشت بلكه مردی زاهد نما و به اصطلاح اهل علم محسوب می شد و یك روحانی قلابی بوده كه حكومت بنی امیه برای عوام فریبی از او استفاده می كرده است همچنین او پسر سعد وقاص بود (سعد وقاص یازدهیمن كسی بود كه در آغاز بعثت  ایمان آورد او عضو شورای 6 نفری عمر بود او فاتح عراق بود كلنگ ساختمان شهر كوفه را اول بار او زد) كه در زمان پیامبر پدرش افتخارات زیادی داشت و در میان مردم معروفیت داشت و در بین مردم قهرمانی بود كه در غزوات اسلام فتوحات زیادی كرده است لذا ابن زیاد او را انتخاب كرد تا به مردم بفمهاند این جنگ هم در ردیف همان جنگها است همانطوریكه سعد وقاص با كفار جنگید پسر سعد هم (العلیاذ بالله با فرقه ای كه از  اسلام خارج شده اند می جنگد وقتی ابن زیاد به عمر بن سعد این پیشنهاد را می دهد او التماس می كند به این كه او را معاف كند ابن زیاد نقطه ضعف او را می دانست و قبلا فرمانی برای او صادر كرده بود برای حكومت ری ، به او گفت زمان حكومت را پس بر عمر بن سعد كه آرزوی چنین ملكی را داشت گفت اجازه بده بروم  و تأمل كنم با هر كس از خویشان خود مشورت كرد او را ملامت كردند ولی در آخر طمع غالب شد بقیه جریان عمر سعد فردای همان روز عمر بن سعد با چهار  هزار سوار از كوفه وارد كربلا شد در اینجا آنچه حضرت علی (ع) خبر داده بود پدیدار شد زیرا روزی علی (ع) عمر بن سعد را كه جوان بود مورد خطاب قرار داد و فرمود وای بر تو ای پسر سعد چگونه باشی آنگاه كه میان بهشت و دوزخ بایستی و دوزخ را انتخاب كنی. پیكهای عمر بن سعد و ابن زیاد دائماً در رفت و آمد بودند و ابن زیاد پشت سر هم لشگر به سوی ابن سعد می فرستاد تا ششم محرم كه نوشته اند  حتی كملت ثلاثین تا اینكه 30 هزار نفر كامل شدند. عمر سعد در كربلا كوشش می كرد بلكه به شكلی بر اصطلاح صلح برقرار كند تا دستش به خون امام آغشته نشود. و حتی نامه ای به ابن زیاد نوشت، من كسی را نزد حسین فرستادم و پرسیدم چرا آمده گفت اهالی این بلاد به من نامه نوشتند و مرا خواستند و من  هم آمدم اگر امرا ناخوش دارند و پشیمانند از نزد آنها بر می گردم ابن زیاد پاسخ داد: (نامه ات به من رسید به حسین پیشنهاد كن خودش و اصحابش با یزید بیعت كند و پس از آن ما درباره آنها تصمیم بگیریم و سپس قاصدی دیگر برای عمر سعد فرستاد (اما بعد آب را بر حسین و اصحابش بندید و قطره ای آب ننوشند چنانچه با عثمان بن عفان عمل شد) عمر بن سعد، عمر و بن حجاج را با 500 سوار فرستاد شریعه فرات را محاصره كردند و آب را از حسین و اصحابش غدقن نمودند.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] | ادامه مطلب

    برخورد امام با لشکر حر

    دسته: حر ابن یزید, عاشوراييان,  


     حضرت سپس حركت نمود تا به گردنه بطن رسید آنجا به یارانش فرمود مرا كشته بدانید اصحاب گفتند چرا؟ ابا عبدالله: خزایی دیدم كه سگهایی مرا می گزند و سگی ابلق از همه بدتر بود. سپس از گردنه سرازیر شدند تا به شراف رسید آنجا هم دستور فرمودند آب بیشتری بردارند از شراف حركت كردند در بین را یكی از همراهان حضرت تكبیر گفت و جمله لا حول و لا قوه الا بالله را تكرار نمود . امام علت را پرسید عرض كرد من به این سرزمین آشنا هستم .

    در اینجا نخل وجود ندارد ولی از دور نخل دیده می شود عده ای گفتند گوش اسبان است و پرچم می باشند و ایشان هستند . حضرت فرمان دادند در اینجا پناهگاهی هست كه آنرا پشت خودمان قرار می دهیم آن پناهگاه تپه ذوجسم بود امام دستور داد چادرها را زدند آنها نزدیك به هزار نفر سوار به فرماندهی حربن یزد بودند در گرمای ظهر نیروهای حر مقابل امام و یارانش ایستادند امام نیز به یارانش فرمود به آنها آب بدهید حتی به اسبان آنها نیز آب دادند هنگام اذان امام به حجاج بن مسروق دستور داد اذان بگوید. سپس امام (بعد از حمد و ثنا فرمود ای مردم نزد شما نیامدم تا اینكه نامه های شما آمد كه ما امام نداریم نزد ما بیا شاید خداوند بوسیله تو ما را هدایت كند اگر بر سر قول خود هستید من آماده ام و به وجه اطمینان بخشی پیمان خود را به من بدهید و اگر نمی كنید و آمدن مرا خوش ندارید بر گردم به همانجا كه از آن آمده ام)  سپس به موذن


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] | ادامه مطلب

    رفتن امام از مکه به کوفه

    دسته: عاشوراييان,  


    امام وقتی برای حركت به عراق تصمیم گرفت، ایستاد در مقابل خانه خدا و خطبه قرائی، قرائت نمود كه برایتان می خوانیم، امام فرمود : (حمد خدا، آنچه را خداوند خواهد و نیروئی جز به خدا نباشد - رحمت خدا بر فرستاده او، مرگ اطراف فرزندان آدم است، مانند گردنبند دوشیزگان ، چقدر شیفته گذشتگان خود هستم مانند شیفتگی یعقوب برای یوسف. قتلگاهی برایم انتخاب شد كه به آن بر خودم گویا می نگرم كه گرگان بیابان میان نواویس و كربلا بندهایم را از هم می برند (گورستان نصاری است كه زیارتگاه كنونی حربن یزید ریاحی در شمال غربی این شهر است و كرب و بلا  قطعه زمینی بود در كنار نهر فرات) از آنچه تقدیر شده گریزی نیست رضای ما خاندان اهل بیت، همان رضای خداست به بلایش صبر كنیم و مزد صابران را به ما دهد و تار و پود رسول خدا از او دور نشود و در محضر حق همه گرد او باشند هر كه جان در راه ما می دهد و تصمیم ملاقات خدا دارد، با ما كوچ كند كه من با مداد كوچ می كنم ان شاءالله ) این خطبه بسیار شیوا در همه كتب مقاتل نقل شده (امام به این مردم جاهل و دنیا طلب ، خبر شهادت را می دهد حتی می گوید كسانی كه عاشق لقاءالله هستند بیایند ولی عده ای فكر می كردند امام به مقام دنیوی دست می یابد لذا با او همراه شدند ولی در كربلا وقتی تعیین كردند امام به شهادت می رسد او را رها كردند. جز 72 تن)

    محمدبن حنیفه شب حركت امام حسین از مكه نزد حضرت رفت و عرض كرد برادر جان اهل كوفه همان كسانی هستند كه ماداماً (محمد حنیفه از مدینه به خاطر فلج بودن امام راهی نشده ولی بعداً خود را به مكه رساند) با پدر و مادر برادرت پیمان شكنی كردند می ترسم با تو هم چنان كنند اگر اینجا بمانی از همه اهل حرم عزیزتر و محفوظ تر هستی حضرت فرمود برادر می ترسم یزیدبن معاویه مرا در حرم غافلگیر كند و حرمت حرم زیر پا گذاشته شود محمد حنیفه گفت به یمن یا به گوشه بیابانی برو.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] | ادامه مطلب

    حرکت ابن زیاد به سمت کوفه

    دسته: عاشوراييان,  


     ابن زیاد به سوی كوفه حركت كرد و برادرش را موقتاً حاكم بصره گماشت ابن زیاد با 500 نفر وارد كوفه شد در حال ورود به كوفه خود را طوری نشان داد كه مردم او را با حسین (ع) اشتباه گرفتند و مردم استقبال با شكوهی از او نمودند (با ذكر الله اكبر - لا اله الاالله  ... ) چون ابن زیاد شبانه وارد شهر شد  و این یكی از شاهكارهای مهم سیاسی ابن زیاد است كه خود را به جای حسین به مردم كوفه جا زده است تا اینكه وارد دارالاماره شد به پشت قصر دارالاماره كه رسید نعمان بن بشیر درب را به سوی او و یارانش بسته بود یكی از همراهان ابن زیاد گفت درب را بگشا.


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] | ادامه مطلب

    رفتن حضرت مسلم به کوفه

    دسته: عاشوراييان, مسلم ابن عقيل,  


     مسلم بن عقیل نیمه ماه مبارك رمضان از مكه خارج و به سوی مدینه رفت و در مسجد رسول الله نماز خواند و با آشنایان خود وداع كرد و دو راهنما اجیر كرد و با آنها از بیراهه به سوی كوفه حركت كردند ولی متأسفانه راه را گم كردند و در هوای گرم عراق سخت تشنه شدند بالاخره راهنمایان از روی تشنگی مردند . مسلم بن عقیل به قیس بن مسمر نامه ای داد كه برای امام ببرد برای امام نوشت :

    اما بعد، من از مدینه با دو راهنما روانه شدم و راه را گم و تشنگی بر ما غلبه كرد و آنها (راهنمایان) مردند و به دنبال آب رفتیم من از این پیشامد نگران شدم اگر صلاح بدانید مرا معاف كنید و دیگری را بفرستید.

    امام پاسخ دادند : بعد از حمد خداوند، اما بعد نگران هستم كه از ترس اینكه تو را به آنجا فرستادم، استعفا خواسته باشی، به همان راهی كه دستور دادم برو والسلام.

    مسلم حركت كرد و پنج سئوال به كوفه رسید و به روایتی منزل مختار و به روایتی دیگر منزل مسلم بن عوسحبه اسدی رفت و با شیعیان رفت و آمد می كردند وقتی نامه امام را مسلم خواند همه گریه كردند عابس بن ابی شبیب شاكری برخاست (بعد از حمد و ثنای خداوند گفت هر وقت مرا بخوانید اجابت می كنم و همراه شما با دشمنان نبرد می كنم و جلوی شما شمشیر می زنم تا به خدا برسم و جز ثواب چیزی نمی خواهم) سپس حبیب بن مظاهر برخاست و جملاتی اینچنین گفت روایت شده است هجده هزار نفر با مسلم بیعت كردند مسلم بن عقیل بیعت آنها را به امام گزارش كرد و دستور آمدن او را به كوفه اعلام كرد . شیعیان آنقدر نزد (مسلم بن عقیل رفتند ، تا ملاقاتش فاش شد خبر به گوش نعمان بن شبیر والی كوفه رسید. نعمان بالای منبر رفت و مردم را امر كرد كه از او حذر كنند و گفت من با كسی كه به جنگم نیاید جنگ ندارم ولی اگر شما به روی من بایستید بنده هم خواهم ایستاد ولی امید دارم كه جنگی پیش نیاید عمر بن سعد و چند نفر دیگر به یزید بن معاویه نامه نوشتند كه (مسلم بن عقیل به كوفه آمده و شیعیان حسین با او بیعت كردند اگر كوفه را می خواهی مردی قوی را حاكم كوفه كن چونكه نعمان بن بشیر مردی ناتوان است).وقتی نامه ها به دست یزیدبن معاویه (لعنه ا..) رسید با مشورت معاونان ، عبیدالله بن زیاد را كه آن زمان حاكم بصره بود با حفظ سمت حاكم كوفه نمود و در نامه ای به ابن زیاد نوشت (مسلم بن عقیل را پیدا كن و او را از زندان ، تبعید و یا بكش) (عبیدلله بن زیاد نوه ابوسفیان است - بنابراین زیاد برادر معاویه و یزید پسر عموی ابن زیاد است).


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] |

    نامه های اهل کوفه

    دسته: عاشوراييان,  


     اهل كوفه وقتی فهمیدند معاویه به درك رسیده به یزید بدگویی كردند و فهمیدند كه حسین از بیعت امتناع كرده و به مكه كوچ نموده  شیعیان در كوفه در منزل سلیمان بن فرد خزائی انجمن كردند سلیمان گفت شما شیعان او و پدرش  هستید اگر می دانید كه او را یاری می كنید و با دشمنش جهاد می كنید به او نامه بنویسید و اگر سستی به خود راه می دهید او را فریب ندهید همگی بگفتند ما یاریش خواهیم كرد و خودمان را فدای او می كنیم (چقدر زیبا او را یاری نمودند؟)

    نامه های اهل كوفه چندین بار با فرستادگانی به سوی امام ارسال شد یكی از آن فرستادگان كه از همه معروفتر است قیس بن مسهر صیداوی است تمام نامه ها در ماه رمضان به دست امام رسیدند حضرت نامه ها را خواند و از احوال مردم كوفه پرسید و فرستادگان گفتند همگی منتظر حضور شما هستند تا شما را یاری نمایند. امام سپس قیام نمود و میان ركن و مقام دو ركعت نماز خواند و از خداوند طلب خیر نمود و مسلم بن عقیل و قیس بن مسر صیداوی را خواست و پاسخ نامه ها را به ایشان داد و آنها را به عنوان سفیر اعزام به كوفه كرد و به مسلم فرمود تقوی پیشه كند و پاسخ نامه را مخفی دارد و اگر دید در كوفه مردم متفق و مورد اعتماد هستند به حسین (ع) زود خبر دهد.

    نامه امام این گونه بود از (از طرف حسین بن علی (ع) به بزرگان مسلمین و مومنین اما بعد، به درستی كه هانی بن هانی سبیعی و سعید بن عبدالله حنفی برای آخرین بار نامه های شما را به من رسانیدند و از مقصود شما مطلع شدم و گفتار همه شما این است كه ما امام نداریم و نزد ما بیا، شاید خداوند بوجود تو ما را به راه راست و حق متفق كند، من برادر و عموزاده خود مسلم بن عقیل را نزد شما فرستادم و دستور دادم كه حال شما را به من بنویسد اگر رای بزرگان و فاضلان شما چنان است كه نامه های شما دلالت دارند، بزودی نزد شما می آیم ان شاءالله به جان خودم امامی نباشد مگر كسیكه طبق قرآن حكم كند، عادل باشد و دین حق را اجراء كند و خود را وقف كرده باشد والسلام)


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] |

    حرکت امام به سمت مکه

    دسته: عاشوراييان,  


    در شب سوم سر قبر پیامبر (ص) بعد از دعا و گریه و زاری، خوابشان می بَرد در عالم رویا پیامبر را می بیند كه برای او حكم وحی را داشت. خواب پیامبر را دید كه گروهی از فرشتگان در سمت راست و چپ و جلوی پیامبر هستند. پیامبر جلو آمد و حسین را به سینه چسبانید و میان دو چشمش را بوسید و فرمود حسین جان گویا به همین نزدیكی می بینمت كه در زمین كربلا خون آغشته تو را و دست جمعی از امتم را كه تشنه سر بریده اند و با این حالت باز امید شفاعت را دارند. خداوند شفاعت مرا در روز قیامت به آن ها نرساند. حسین جان پدر و مادر و برادرت نزد من آمده اند و مشتاق تو هستند. تو در بهشت جای داری كه جز با شهادت به آن نرسی .

    حضرت فردا در دل شب از مدینه خارج شد یعنی 27 یا 28 رجب از مدینه كوچ نمود و همراهش برادران ، فرزندان و برادرزادگان و همه خاندانش به جز محمد حنفیه كه دستش فلج بود را برد. محمد حنیفه بعد از فهمیدن حركت امام به او عرض كرد:« برادر جان تو عزیزترین مردم نزد من هستی و خاندان من و خودم باید از تو اطاعت كنیم ولی تو به مكه برو و اگر آرامش یافتی چه بهتر و اگر نه به یمن برو كه انصار پدرت آنجا هستند اگر آنجا را آرام یافتی بمان و اگر نه به ریگستانهای بیابان ها و دظهای كوهستان پناهنده شو و از بلادی به بلاد دیگر برو تا ببینی كار مردم چه می شود»


    ادامه مطلب
    نوشته: MR Mosavi| تاريخ:جمعه، 31 اردیبهشتماه 1389 | نظرات[0] | ادامه مطلب

     1  |  2  |  3 

    بالا
    مقام معظم رهبري نواي كربلا ناله زينب سايت جواد مقدم شيعه والپيپر دانلود نرم افزار با سوران لبخند هاي خاكي هيئت الرضا عليه السلام طراحي قالب هاي دفاع مقدس سرافرازان
    جستجو در وب

    مطالب تصادفي
    مطالب بخش شهدا